با چشمها
اي کاش ميتوانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بيدريغ باشند
در دردها و شادیهاشان
حتی
با نان ِ خشک ِشان
حتی
با نان ِ خشک ِشان
و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند
ای کاش ميتوانستم
خون ِ رگان ِ خود را
من
قطره
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند
تا باورم کنند
احمد شاملو


No comments:
Post a Comment