Monday, November 19, 2007

*بی تفاوتی*

وقتی جهان از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یاس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را، به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان، دل بست
نان را از هر طرف که بخوانی
نان است
-
قیصر امین پور

Sunday, August 05, 2007

آبی

آبی

آسمون روی خونم آبی نیست
شعله چراغ من آبی نیست
دیگه رنگ عاشقی تو نقاشی آبی نیست
توی جوی کوچمون آب زلال آبی نیست
ما میخوایم آبی باشیم ما میخوایم عاشق باشیم
دیگه تو دیگ سیاه خون و خشونت نجوشه
رنگ خون آبی بشه مثل تو رگ
شب آبی رنگ دریا رنگ عشق
رنگ چشم مهتاب رنگ آبی عشق
اگه تو جوی کوچه آب سیاه آبی بشه
اگه رنگ عاشقی تو نقاشی آبی بشه
قلمو وردار و یک عشق بکش
خون و از نقاشی بردار گلای آبی بکش
زه و از کمون بکش
زندونو تو آسمون آبی بکش
زندونو تو آسمون آزاد بکش

-
نصرت فرزانه

Wednesday, April 18, 2007

جان فدای صلح پذيران

جان فدای صلح پذيران
بس نسنجيده که گويند
درين خطـّه ويران
پا به زنجير اسارت
چه بر آيد ز اسيران ؟
پا به زنجير اسارت ... هنر آن است دويدن
ور نه، چالاک دَوَد گوی به ميدان اميران
ای بسا مرد به زندان که چو خورشيد ِ زرافشان
از سر ِ مضحکه خنديده برين معرکه گيران
دور ِ زندان به سر آمد به سرافرازی و رادي
قفسی بود که بشکست به سرپنجهء شيران
بند از پای گسستند به دندان ، نه به خنجر
نکته اين است و نويسند به تاريخ دبيران
ای جوان ! قول ِ رجز خوان نفريبد به گزافت
جنگ را ساخته خواهند خِرَد باخته پيران
ميوه را چيده و بلعيده و با حق مسلّم
هسته دارند طلب خيل وکيلان و وزيران
جنگجو عربده جويی ست به تلبيس مُلبّس
جان فدای دل چون آينهء صلح پذيران
بس کنم قصه که سبزای چمن سرخ شد از گل
ننگ باشد که ز خون لکه شود دامن ايران
_
سيمين بهبهانی

Thursday, March 15, 2007

بهار را باور کن

بهار را باور کن


باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟
برگ ها پژمردند ؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟
هیچ یادت هست ؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد ؟
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟
هیچ یادت هست ؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد !
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی ؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی ؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

فریدون مشیری

Friday, January 05, 2007

هفتاد و دومین سالروز تولد فروغ

هفتاد و دومین سالروز تولد فروغ

من پری کوچک غمگینی را میشناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد

فروغ فرخزاد