Wednesday, April 18, 2007

جان فدای صلح پذيران

جان فدای صلح پذيران
بس نسنجيده که گويند
درين خطـّه ويران
پا به زنجير اسارت
چه بر آيد ز اسيران ؟
پا به زنجير اسارت ... هنر آن است دويدن
ور نه، چالاک دَوَد گوی به ميدان اميران
ای بسا مرد به زندان که چو خورشيد ِ زرافشان
از سر ِ مضحکه خنديده برين معرکه گيران
دور ِ زندان به سر آمد به سرافرازی و رادي
قفسی بود که بشکست به سرپنجهء شيران
بند از پای گسستند به دندان ، نه به خنجر
نکته اين است و نويسند به تاريخ دبيران
ای جوان ! قول ِ رجز خوان نفريبد به گزافت
جنگ را ساخته خواهند خِرَد باخته پيران
ميوه را چيده و بلعيده و با حق مسلّم
هسته دارند طلب خيل وکيلان و وزيران
جنگجو عربده جويی ست به تلبيس مُلبّس
جان فدای دل چون آينهء صلح پذيران
بس کنم قصه که سبزای چمن سرخ شد از گل
ننگ باشد که ز خون لکه شود دامن ايران
_
سيمين بهبهانی