Thursday, October 12, 2006

"ناگفته"

ناگفته
شعريست در دلم
شعري كه لفظ نيست ، هوس نيست و ناله نيست
شعري كه آتش است
شعري كه مي گدازد و مي سوزدم مدام
شعري كه كينه است و خروش است و انتقام
شعري كه آشنا ننمايد به هيچ گوش
شعري كه بستگي نپذيرد به هيچ نام
شعريست در دلم
شعري كه دوست دارم و نتوانمش سرود
مي خواهمش سرود و نمي خواهمش سرود
شعري كه چون نگاه ، نگنجد به قالبي
شعري كه چون سكوت ، فرومانده بر لبی
شعري كه شوق زندگي و بيم مردن است
شعري كه نعره است و نهيب است و شيون است
شعري كه چون غرور ، بلند است و سركش است
شعري كه آتش است
شعريست در دلم
شعري كه دوست دارم و نتوانمش سرود
شعري از آنچه هست
شعري از آنچه بود
نادر نادرپور

Monday, August 21, 2006

"آسمان بسته است"

آسمان بسته است

آسمان بسته است همچون طاقهاي ضربي مسجد
كاشي اش را سيمهاي خارداري نقش افكنده است
بر فراز پشته اي از كاه بنشسته
مرد لوچي كز فلز اعتقاد مردمان بر پايشان زنجير مي بندد
وز هراسي سخت
سخت مي خندد

سیاوش کسرایی

Tuesday, August 08, 2006

دلم می خواست

دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند.

طمع در مال یکدیگر نمی کردند،

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند،

مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند،

از این خون ریختن ها، فتنه ها،پرهیز می کردند،

چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند.

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است،

چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی، در آسمان دهر تابنده است.

چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است

فریدون مشیری

Saturday, July 29, 2006

دامون

دامون

درچشم هايتان
آيا خفته بود آينه ي صبح
كه دست حريفان در آن
رنگ خويش باخت
و انگشت ها تفنگ رها كرد ؟
جنگل به ياد فتح شما
هميشه سرسبز است

خسرو گلسرخی

Sunday, July 09, 2006

نا برابری

نابرابري


نازاترين انديشه‌ها

در اجاره‌ي نامردترين مردماني است

که دشنه‌اي عطشناک هر خوني در آستين دارند

ناني به سفره و آشي بر آتش

چوپاناني اينچنين

مي‌زايند

لحظه‌ لحظه گرگاني

که زخم تاريخ را با اشتهايي تازه

دندان مي‌کشند

و ما

فرزندان تازه‌ترين انديشه‌هاييم

دردمندترين مردمان تاريخ

بهمن قره داغی

Saturday, July 08, 2006

ما را به خاطر بیاور

ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم و
پیش از آنکه عاشق شویم، سینه بر خاک سوده مردیم
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار
که در بازار ، پیش از آنکه آوازخوان شویم
بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش
جان واسپردیم
به خاطر دارم پیامتان را، سرنوشتتان را
آری
و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ و
تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان شاید پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم آمین

عزت ابراهیم نژاد

Wednesday, July 05, 2006

دیوار

دیوار
...
مي گريزم از تو تا دور از تو بگشايم
راه شهر آرزو را
و درون شهر ...
درب سنگين طلايي قصر رويا را
ليك چشمان تو با فرياد خاموشش
راهها را در نگاهم تار ميسازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من ديوار ميسازد
عاقبت يكروز ...
ميگريزم از فسون ديده ترديد
مي تروام همچو عطري از گل رنگين رويا ها
مي خزم در موج گيسوي نسيم شب
مي روم تا ساحل خورشيد
در جهاني خفته در آرامشي جاويد
نرم ميلغزم درون بستر ابري طلايي رنگ
پنجه هاي نور ميريزد بروي آسمان شاد
طرح بس آهنگ
من از آنجا سر خوش و آزاد
ديده مي دوزم به دنيايي كه چشم پر فسون تو
راههايش را به چشمم تار ميسازد
ديده ميدوزم به دنيايي كه چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن ديوار ميسازد

فروغ فرخزاد

Thursday, June 22, 2006

مرگ پرنده

مرگ پرنده باد است
وقتی که در میان قفس ناچار خاموش می نشیند
و گوش می دهد آواز میله ها را در باد
آه ای پرنده بگذار تا بادها ترا بسرایند
---------------
دکتر ضیا موحد

Wednesday, May 31, 2006

جهل تاريخي

جهل تاريخي

بهار را

بذر پاييز پاشيدن

عقوبت کدام گناه نکرده است

که بر شانه‌هاي شهر

شکسته‌ايد

گمان برده‌ايد آفتاب و آيينه

رعيت شماست !

و جاري به چشمم ديگر

چون بغض لال آسمان پاييز

که تاريخ نخوانده به کلاس آمده‌ايد

مي‌دانم

مي‌دانم !

بهمن قره داغی


Wednesday, May 17, 2006

با چشم‌ها

با چشمها
اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتی
با نان ِ خشک ِشان
و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند
ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند
احمد شاملو

Wednesday, April 19, 2006

خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد

من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی لرزید

هر کسی جای خدا بود شاهد این روزگار و این زمین زار
دست کم معجزه ای می کرد برای بچه های بی کس و بیمار

اگه کفر کلام من یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه بازی واژه نمی بازم من کافر
صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن
به گریه میرسه از درد دل سنگ و دل آهن

اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا
دست معمار خدا بود خشت اول من و ما
چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این می شد
خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد

ترانه سرا : زویا زاکاریان

Monday, March 20, 2006

*سفره سين*

سفره سين

پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت
زمان بر مغز و پوست كهنگي مي‌تازد امروز
چه كم داريم من و تو از درخت و سنگ بي مغز زمين اي دوست
بنگر، بنگر زمين هم پوست مي‌اندازد امروز
پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت


زمستان هرچه بود تاريك و طولاني
دل ما هرچه شد سرد و زمستاني

زمين اما به دور از كيــــنه بهمن
نشسته با گل و خورشيد به مهماني


به شادباش شميم بارش نمنم
به فال نيك ديــدار گل مريم
بيا تا يك نفس شكرانه امروز
به داد دل فراموشي دهيم با هم

بزن اي طبل باران

برقص اي بيد مجنون
رسيده پچ‌پچ گل
به گوش خاك محزون


بياريد سفره عيد
بچينيد قاصدكها
هزاران سين تازه
به جاي سوگ و سرما

تماشا كن كه در آيينه نوروز
نمي‌بيني غبار قصه ديروز
مبادا بر چليپاي شب سرما
مسيحايي چنين بخشنده و دلسوز


سلام سايه سالار سرو ناز
سرود سار و سحر سور عشق‌ورزي
سپيده سيل سوسن در سحرگاهان
سمن‌گون ساعت سرشار سرسبزي

ترانه‌سرا : زويا زاکاريان

Friday, March 17, 2006

*(با همه داغ که....(م.راما*

با همه داغ که از گردش دوران دارم
من به زیبایی این زندگی
ایمان دارم
می شوم
زرد ولی هیچ نمی پوسم من
چون که در خاک جهان
ریشه فراوان دارم

م. راما

Saturday, February 25, 2006

*نيلوفر نفرت*


نیلوفر نفرت

تمام چهره ها مبهم
سلام هیچکس اینجا
نسیم سبز باور نیست
به این لفظ سراسر سم
کسان بی شماری گرد من
در من
تمام خویش را جویند
تبسمهای جراحی شده در چهره هاشان
به تکثیر یکی نیلوفر نفرت
به حتی کنج مجهول تن و جانم
...مرداب را مانند
ولی یک شب مرا دستی
میان این همه ابهام
میان این همه دیوار
به فردای نسیم و سبزه و باران
کوچ خواهد داد
می دانم
می دانم

بهمن قره داغی

Monday, January 16, 2006

*آبي، خاكستري، سياه*

آبي خاكستري سياه
من اگر ما نشوم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
حميد مصدق