Saturday, May 30, 2009

بهار می رسد، اما

بهار می رسد، اما


بهار می رسد، اما ز گل نشانش نیست
نسیم، رقص گل آویز گل فشانش نیست
دلم به گریه خونین ابر می سوزد
که باغ، خنده به گلبرگ ارغوانش نیست
چمن، بهشت کلاغان و بلبلان خاموش
بهار نیست به باغی که باغبانش نیست
چه دل گرفته هوایی، چه پافشرده شبی
که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست
کبوتری که در این آسمان گشاید بال
دگر امیدِ رسیدن به آشیانش نیست
ستاره نیز به تنهایی اش گمان نبرد
کسی که همنفسش هست وهمزبانش نیست
جهان به جان من آن گونه سردمهری کرد
که در بهار وخزان، کار با جهانش نیست
ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند
دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

فریدون مشیری

1 comment:

  1. Anonymous8:58 PM

    This comment has been removed by a blog administrator.

    ReplyDelete